يکی از روزهای بارونی محمود آباد

?؟

عکس :   شهرزاد 

اونقدر خسته بود از زندگي كه بي اغراق اگه پيش ميومد هر كاري ميكرد ....

از زور سرما خودشو بغل كرده بود

پاهاشو تو سينه اش جمع كرده بود

اما باز داشت مي لرزيد

از چشماش اشك ميومد

اما صورتش كاملا بي حس بود

زمان مفهوم خودشو از دست داده بود ... انگار نمي گذشت

مي دونست خونه منتظرشن

ميدونست كه ديگه وقت نگران شدنه

اما دلش نميخواست از جاش تكون بخوره

براي حركت انگيزه مي خواست

براي چي بايد ادامه مي داد ؟

براي چي بايد اداي آدم هاي شاد رو در بياره ؟

با اينكه همه ميدونن كه اون شاد نيست ...

اداي كسايي كه كم نميارن ؟؟؟؟

خب اون كم آورده بود .

ديگه براش مهم نبود

همه اين رو بدونن : اون كم آورده بود

فكر ميكرد وقتي اين همه بد بختي رو تحمل كنه / همه بهش ميگن آفرين

آره ميخواد تحمل كنه كه همه بهش بگن آفرين

ميخواست صد سال نگن

آروم و ساكت نشسته بود ... توي سرما .. زير بارون

گوش هاش از سرما مي سوخت

ديگه بيني اش رو حس نمي كرد

اشك از مژه هاش نمي چكيد

اونا هم تكليفشون معلوم نبود !

تمام دنيا رو رو دوشاش حس ميكرد !

داشت مچاله ميشد

اون چشماشو بست و ديگه باز نكرد

اون ديگه نفس نكشيد

اون رفت /واسه هميشه

اما اونا هنوز تو خونه منتظرشن !

واسه هميشه .................../.

/ 26 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آقای اربابي

وای اين عکس آخر روحيه ی شهرزاد متنت خوب بود فقط نمی دونم چرا شماها دوست درين انقدر خودتونو نابود کنين تو متناتون...؟

بهمن

يه جوری بود دوست نداشتم

عشق به خدا شاهراهی به کمال

اگر اين روزها هوا آلوده به ابرهاي ترديد است ، دليل برمردن آفتاب نيست ! حقيقت همواره جاري است و انديشه را به سوي خويش فرا ميخواند پس چرا ما به يخچال مي رويم ؟ چرا ذهنمان را در يخچال بگذاريم؟ چرا روح را در بند كنيم؟ مگر نميدانيم كه آزادگي حد اقل شايستگي وجود است ؟! شايد نميدانيم آنجا جرياني جاري نخواهد شد! شايد نمي دانيم كه در يخچال ، نيرنگ آرامش كذايي سكون است ! هنوز از زخم چركين جهل خونابه متعفن بي هويتي مي بارد ولي چشمه شفا بخش انديشه همين نزديكي هاست. ديگر اينكه خورشيد ها زياد نشده اند ، بلكه سوي چشمان ما كمتر شده كه هر اندك روشني را خورشيد مي پنداريم يا شايد كمبود نور داريم در حالي كه تلالو بي پايان، نزديك تر از رگ گردن است ! ***** به روز شد *****

adatmikonim

zanikee biyaa matne heliaro tahvil begiir in dokhtare akharesh oghdeii mishee miyofte roo daste manaaa:D

ViLHooD

آری شود ولی به خون جگر شود ! ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

ستوده

حس خاصیه وقتی می خوای کسی نفهمه که کم آوردی. یا وقتی که کم آوردی و خودت زود تر از دیگرون فریاد می زنی که: بابا، من کم آوردم و خلاص...

ستوده

قهر چرا؟ راستی دیروز رفتی و هر چی منتظر بودم نیومدی؟

سعيد

انگیزه، اون کم آورده بود، اون کم آورده بود، تمام دنیا، باز نکرد، نکشید، رفت، واسه همیشه... انگار جواب نداد! و گاهی باید به آسمانت با این همه ستاره، فانوسی نیمه جان بیاویزی تا دلت، دل بماند... شايد جواب بده.